
پشت پنجره
جانی کوچولو با پدر ومادر بزرگ رفته بود ن به مزرعه .مادر بزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه .موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادر بزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت .جانی وحشت زده شد... لاشه رو برداشت وبرد پشت هیزم ها قایم کرد .وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ...ولی حرفی نزد . روز بعد از ناهار مادر بزرگ گفت : (سالی بیا تو شستن ظرف ها کمکم کن ) ولی سالی گفت :( مامان بزرگ جانی بهم گفته که می خواد تو کارای آشپزخونه به شما کمک کنه ) وزیر لبی به جانی گفت : (اردکه رو یادت میاد ؟ )... جانی ظرفا رو شست .. بعد از ظهر اون روز پدر بزرگ گفت که می خواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادر بزرگ گفت : (متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم )سالی لبخندی زد و گفت :( اردکه رو یادت می آد؟) ... اون روز سالی رفت ماهیگیری وجانی تو درست کردن شام کمک کرد . چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده تا این که نتونست تحمل کنه ورفت پیش مادر بزرگش وهمه چیز و بهش اعتراف کرد . مادر بزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت وگفت : ( عزیز دلم می دونم چی شده من اون موقع کنار پنجره بودم وهمه چیز و دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت , من فقط می خواستم ببینم تا کی می خوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره !
گذشته شما هرچی که باشه , هر کاری که کرده باشید .... هر کاری که انجام دادید شیطان اون رو به رختون می کشه (دروغ , تقلب, ترس , عادت های بد , نفرت , عصبانیت , تلخی و...) هر چی هست ... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاده بوده وهمه جیز رو دیده . همه زندگیتون , همه کاراتون رو دیده . اون می خواد که شما بدونید که دوستتو نداره وشما رو بخشیده ... فقط می خواد ببینه تا کی به شیطان اجازه می دید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره !
(بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش می کنید نه تنها می بخشه بلکه فراموش هم می کنه .....)
جواب سوالات تبیان و آفتاب
http://nasimekavir.blogfa.com