به نام يگانه عالم هستي
شمع ها به آرامي مي سوختند .فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي محبتهاي آنها را بشنوي .اولي گفت :من صلح هستم ،با وجود اين كسي نمي تواند مرا براي هميشه روشن نگه دارد .سپس شعله اش كم شد واز بين رفت .دومي گفت :من ايمان هستم ،با اين وجود من هم ناچار مدت زيادي روشن نمي مانم بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم .اين را كه گفت نسيمي ملايم بر آن وزيد وشعله اش را خاموش كرد .شمع سوم با ناراحتي گفت : من عشق هستم وبهتر از هر كسي مي دانيد در اين زمانه من هم دوام ندارم وقدرت روشن ماندن ندارم وسپس اندكي در تاريكي روشن ماند ومحو شد وخاموش گرديد
ناگهان پسر كوچكي وارد اتاق شد وشمع هاي خاموش را ديد وگفت چرا خاموش شده ايد شما قرار بود تا ابد روشن بمانيد وبا گفتن اين جمله شروع كرد به گريه كردن .سپس شمع چهارم گفت :نترس تا زماني كه من روشن هستم مي توانيم شمعهاي ديگر را روشن كنيم من اميد هستم .
كودك با چشمهان درخشان شمع اميد را برداشته شمع هاي ديگر را روشن كرد به اميد اينكه شعله زندگي شما هميشه روشن وپايدار بماند تا بتوانيد با آن شعله صلح ،ايمان وعشق را تا ابد در قلبتان روشن نگه داريد .