داغ هجرا ن
وقتي كه ماه دَر غَمِ چُشمُت غَرا گٍرفت
چَشمَم زطوطياي خاك رَهَت اين دوا گرفت
بَرگو زخالِ آن تبِ شيرِين سُخن چُنان.
هندو گريست زاهد دير هم شفا گرفت.
هگز نديده ام كه گشائي لَب اَز سُخن .
آنجا كه وردِ زبان كيميا گرفت .
اين رهرُوان همه بي راهه مي روند
گفتي كُجا رَويدُ آخِر چهِ جا گرفت.
مَرحَم به زخمِ دلِ اين دودل نَزَن
رهبر كجاست ره كبريا گرفت.
كنعاني (دودل)
سرآغاز 
مي نويسم
به ياد روزهاي انتظار
به ياد لحظه هاي فراق
به ياد چشم هاي اشكبار
به ياد سينه هاي داغ دار
مي نويسم
به ياد خلوت هاي غم بار
به ياد غروب هاي دلگير
زهرا اسدي